صدای پای آب
از اندوه دردانه ات نگاهی ماند و کلامی....
نه سرودی که به هیبت انگشتانت لالای هر شب و روزم شود ونه تندیسی ظریف از آنچه در خاطرم مانده بود
من از انتهای تاریخ تو را و صدای تورا شنیدم و دیدم
که قلب مرا زنگار این عصر آهن و آتش سیاه کرده بود
از آبا و اجدادت گویی چیزی نمانده غیر از زمزمه سرودی سرد بر ذهن خاموش مردمانی که از تو افسانه ای ساخته اند...
صدای مرا بشنو ....صدای پای مرا...
___________________________________________________________________
پ.ن : پر شده ام از خلاء...خلاء معبدی قدیمی که به دیدارش رفته ام..."تینهو ".... مهمانش بودم
اینجا که مائیم
هیچ چیزی بدتر از زندگی توی آپارتمان اون هم با همسایه های بی ملاحظه نیست
اولین باریه که اینقدر حسرت خواب ظهر مونده به دلم
آپارتمان ما 9 واحد بیشتر نداره که تازه چهارتاش هم خالیه یعنی تصورش رو بکنید که پنج تا خونواده و اینهمه مشکل
ما طبقه چهارم هستیم واحد کناری متعلق به یه آقا و خانم مایه داره که بیشتر اونور آب هستن و توی این یه سال روی هم رفته سه شب ایران نبودند...
طبقه سوم یه زن بیوه چهل ساله با پسر نوزده سالش زندگی میکنه به اسم مامان رضا
این خانم "مامان رضا" از اون دسته خانمای بدشانسه که شوهرش رو توی سن جوونی از دست داده تمام هم و غمش پسر عزیزتر از جونشه که مبادا بد تربیت بشه خود "آق رضا" هم که به شدت دچار توهم بزرگ بودنه و خودش خودش رو مدیر ساختمون اعلام میکنه
هر روز با مامان جونش بساط دعوا دارن ..گاهی صداشون رو میشنویم مامانه شاکی از اینکه دخترا چی از جون پسرش میخوان
پسر جوان هم که میخواد آزاد باشه و بیشتر وقتش رو با دوستاش بگزرونه دائم با مادرش کنتاکت دارند
یه بچه پرروی به تمام معنا که البته از اون روز صبح که توی پارکینگ مچش رو گرفتم دیگه جیکش در نمیاد و سعی میکنه زیاد هم جلوم آفتابی نشه...
ماجرا از این قرار بود که ما (من و خانم) معمولا صبحا ساعت 9 از خونه میزنیم بیرون اون روز صبح به خاطر یه کار اداری مجبور بودم زودتر برم
همینکه آسانسور توی پارکینگ متوقف شد و درب آسانسور باز شد متوجه یه بوی نا مطبوع توی فضای پارکینگ شدم هنوز چند قدمی جلو نرفته بودم که دیدم آقا رضا در حالی که پشت سرش چیزی رو مخفی کرده با سرعت سلام داد و از جلوم در رفت ...
بوی دود سیگار بود ...خوب پارکینگ رو که وارسی کردم دیدم به به آقا رضای گل و گلاب مدیر...صبحا قبل از مدرسه تشریف میارن تو پارکینگ دوپینگ میکنند یه مدرک جرم هم از خودش جا گذاشته بود
یک عد چوب سیگار... دو تا فندک گازی..مقداری توتون خشک که اولش گمون کردم حشیشه...یه بسته ادامس اوربیت دو تا اسپری که این دو تا اخری احتمالا برای پاکسازی بو استفاده میشد....
طبقه پنجم یه مرد و زن جوون ساکن هستن که بلاخره هنوز من نفهمیدم اینها چه نقطه مشترکی داشتند که با هم ازدواج کردن ..آخه روزی نیست که با هم دعوا نکنند متاسفانه ما نا خواسته تمام بحثها و بگو مگوهاشونو میشنویم....
دیروز سر اینکه چرا مرده به مامان خانم به اندازه کافی اصرار نکرده که شب پیششون بمونن دعوا داشتند...روز قبلش مرده با صدای بلند و البته غیر مستقیم از اینکه زنها خیلی تنبل شدن و تا دیر وقت میخوابند انتقاد میکرد و صداش میومد که میگفت: "زن هم زنهای قدیم...به مادر ما میگفتن زن به این زنهای تنبل کمر بریده هم میگن زن"
زنه هم که هیچوقت کم نمیاره در جوابش میگفت: "مرد هم مردای قدیم از صبح تا شب کار میکردن و زحمت میکشیدن نون زن و بچشون رو در بیارن حالا یاد گرفتن فقط بشینن ور دل زناشون و غر بزنن عرضه آشغال گذاشتن دم در رو هم ندارن"
القصه من که دیگه به اینجام رسیده!!! اینجا ...حاضرم توی یه خونه کلنگی بی سر صدا زندگی کنم اما دیگه مجبور نباشم این همسایه های عجیب غریب رو تحمل کنم
فرهنگ آپارتمان نشینی یعنی آمیخته ای از تمرین پذیرش اجتماعی.. دموکراسی و تحمل بالای دیگران که اینروزا هیچ جای جامعه ما پیدا نمیشه!!! و آپارتمان نشینی هم متاثر از این بحران خیلی سخت شده
پی نوشت: گاهی در برابر مشکلات فقط یه لبخند کوچیک کفایت نمیکنه باید بهشون گفت...خوشم میاد خیلی سمج هستین ای مشکلات عزیز!!!!!!
میشنویم
امروز متوجه یه چیز خیلی جالب و در عین حال پیش پا افتاده شدم:
همه آدمها همیشه حق رو به خودشون میدن...و در واقع همه آدمها همیشه فکر میکنن که کاری که انجام میدن کاملا درسته .....
در واقع شاید هم حق داشته باشند هر کس از نگاه خودش محق هست و نمیشه بهش گفت در اشتباهی و این بر میگرده به زاویه دیدهای گوناگونی که در یه اجتماع هست...
اساس دموکراسی شاید بر پایه توجه به نظر اکثریت باشه اما باز این هم دلیل نمیشه که همیشه اکثریت انتخاب درستی بکنند....
زمانی که در اجتماع بر این باور تکیه کنیم که شاید و فقط شاید "ممکن" باشد گاهی "من" هم اشتباه کنم در نتیجه از زورگویی و خود رائی دست بر میداریم و این مسئله میتونه خیلی جاها نردبان پیشرفت ما باشه..
امروز تصمیم گرفتم به نظرهای مخالف بیشتر توجه کنم به قول قدیمیها" همه چیز را همه گان دانند"
غیر از این مسئله به نظرم خیلی از مردم نیاز دارند که شنیده بشن.و مورد توجه قرار بگیرند
چه خوب که گاهی به نظرات زیر دستیها هم گوش بدیم اصلا بهشون اجازه بدیم در حیطه وظیفه خودشون ابداع داشته باشند و به سلیقه خودشون کار رو انجام بدهند
________________________________________________________________
پی حافظ نوشت:یادش به خیر اون قدیما هر وقت که فرصتی میشد یه سر به حافظ میزدم ...خواجه هم چه قشنگ جواب میداد...
باز هم:
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش باید که بیرون کشید از این ورطه رخت خویش
روزهای خوب ....روزهای بد
سرم رو از روی بالش بلند میکنم انگار مخم هنگ کرده ...زمان و مکان رو گم کردم ...
سعی میکنم به یاد بیارم که دیشب کجا خوابم برد
از درد پهلوم یادم میاد دیشب رو روی کاناپه خوابیدم
یه نگاهی به ساعت موبایلم میندازم میدونم باید عجله کنم ولی برای چی ....یادم نمیاد
یاد شخصیت "مسخ" میفتم
تازه داره یه چیزایی یادم میاد!!!!
الان ساعت از هشت و نیم هم گذشته و من علل اصول باید الان توی کلینیک میبودم
ده دقیقه همیشه زمان کافیه واسه حاضر شدنم بوده...هیچوقت نتونستم صبحانه بخورم خاصه امروز که حسابی دیرم هم شده
فاصله خونه تا محل کارم متغیره...یعنی بستگی داره به اینکه چقدر عجله داشته باشم!!!
امروز رو باید با سرعت بیشتر برونم آخه حال حوصله یه عالمه بیمارای غر غرو رو ندارم تازه سر ساعت 11 باید خودم رو برسونم سر یه قرار مهم!!!
یادش به خیر یه زمانی چقدر دوست داشتم این قرارهای "مهم" رو ....زندگی ماشینی..من اسمش رو میزارم "روزمره گی".....
باید فاصله گرفت از این روزهای بد باید برگشت و پشت سر رو نگاهی انداخت....هر از گاهی یاد روزهای خوبی که اینجا می آمدم...که فرصت بیشتر بود براس سر خاراندن

پ.ن1: سلام
پ.ن2: دلم راس راسی واستون تنگ شده بود...
دوباره
عاشقی کن...
دوباره و دوباره...
بی هیچ دلیلی به دنبال زیستنی باش که فرصت آنقدر ها که گمان میکنی زیاد نیست
نیستم اینجا اما به یاد تون هستم
پیشا پیش سال نو رو تبریک میگم به همه بچه های گل و دوست داشتنی ....به همه شما که خاطره دارم باهاتون..
همه...سال خوبی داشته باشیم
میرم و برمیگردم
مدتی هست وقتی اینجا میخوام بنویسم....
نه دستم گویای سر درونم میشه نه قلم محرم دل بی قرار..شاید همین هم بهانه ای شده که کمتر دل نوشته بشه نوشته ها..... که حرف دل یک طرف و شاهد هرجایی آن طرف....
نمیخواهم تظاهر کنم به "بودنم" لااقل دیگر اینجا نه....
خودم باشم ....نه آنکه میخواهم باشم بلکه همانی که هستم (شاید این دلیل وبلاگ نویسی کاملا متفاوت باشه با خیلی ها که در دنیای مجازی به دنبال همونی میگردن که نیستند ولی دوست دارن که باشند)
که میگفت:...."بر در می خانه رفتن کار یکرنگان بود خود فروشان را به کوی می فروشان جای نیست
پنج ماه از زندگی مشترکمون بیشتر نمیگذره که مجبورم به خاطر یه سفر کاری(یعنی کشته منو این کار) یه هفته ای جلای وطن کنم.... این سفر و وداعی که به دنبالش هست و فاصله ای که میندازه بینمون و نبودنم و نبودنش و .....خلاصه همه و همه اش دست در دست هم داده تا امشب به قول دوستان آسمان دلمان کمی ابری بشود
گمان میکردیم توی این بیست و نه سال هر چه احساس بوده را تجربه کرده ایم ..
اما این احساس امشب را پائین لیست اضافه میکنم.... هرچند که نمیدانم نامش را چه حسی بگذارم....

+18
همیشه شعار مذهبیون برای محدود نگه داشتن "زن" و محصور کردنش احترام گذاشتن به خود موجودیت " زن" بوده....
این را داشته باشید
حالا ما میخواهیم مبارزه منفی کنیم یعنی ایندفعه از "آقایون " استفاده ابزاری کنیم
حالا هی بیایید بگوئید چرا از خانمها استفاده ابزاری میشود....
نه به نظر شما میشه از آقایون استفاده تبلیغاتی کرد؟؟؟؟؟
برای روشن شدن موضوع لطفا به ادامه مطلب بروید که خود گویای همه چیز است و .......
هزار نکته باریکتر ز مو.....
ادامه مطلبروزهای زرد ...روزگار سبز
میدونم ساعت هفت صبح برای بیدار شدن جمعه ها زوده ولی خب چیکار میشه کرد وقتی بیشتر از این نمیشه خوابید ...
دلم میخواد از خونه بزنم بیرون چنتا کار عقب افتاده رو انجام بدم... ماشین رو ببرم کارواش .. دم ظهر بر گردم خونه ....گرسنه .... وقتی اونقدر گشنه میشی که میتونی یه فیل رو ( حالا نه فیل ولی یه مرغ) کامل بخوری .....و بدترین کاری که جمعه ها میتونم بکنم اینه که بی هدف بشینم تو خونه
اینجوری لااقل از بار "شنبه ها" به عنوان اولین روز هفته برداشته میشه
تنها روزی از هفته که ازش خوشم نمیاد شنبه هاست.....
همیشه هم یاد ترانه فرهاد می افتم "شنبه روز بدی بود روز بی حوصله گی..."
کلا این هفته رو دوس دارم....یعنی تموم هفته هایی رو که شنبه نداره ( داره ولی تعطیله)
شنبه این هفته هم که میگویند روز مشتهای گره کرده و سر جای نشاندن ف.تنه هاست ...ما هم که اهل بیرون رفتن و ساندیس خوردن!!! و این حرفا که نیستیم
عکس های متفکرانه ...دستهای زیر چانه... مردهایی که میخواهند دیارت را آباد کنند
رسانه های وطنی هم که بی وقفه ترغیبت میکنند که بیایی...بدهی اتفاقا ما اهل ....دادن هم نیستیم
از بچه گی هم نبودیم ...
رای را میگویم!!

یتیمچه...2013
سلام:
از دست این بچه.....
دعوت به مسابقه آشپزی شدیم و ما هم که ادعامون میشه تو این زمینه اگه زیاد آشپزی نمیکنیم میترسیم ملت انگشتاشون رو از دست بدن
خلاصه عکسا گویای طعم رویایی غذا نیست ولی خب تا جایی که تونستیم ابداع و نو آوری کردیم توش.....
بفرمائید شام:


اینم آخر نو آوری استفاده از دلستر برای طعم بهتر......

خب حالا این شما و این غذای مخصوص سر آشپز:

نظرات ()